تبليغاتX
سلام به وبلاگ من خوش اومدید

only for you

 
تقدیم به محسن و مسعود عزیز

دفتر عشق
 
برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را....

برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای.

مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست

 بخوان....

برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی و آنچه که برای دلها

مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....

صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ، دفتری که صفحه به صفحه آن جای

قطره های اشک در آن پیداست...

این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا

میخوانند....

بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....

دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه

است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند

و  آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...

دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان

 نمیرسد اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...

بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....

بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...

ببین عشق چه غوغایی  در این دفتر عشق به پا کرده....

دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....

برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!

برای تو مینویسم که عاشقترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی! 

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:52 |
 

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم

 دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام

دوستت دارم....

ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام

 دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این

دوست داشتنی ...

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای...

.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ،

 نثارت میکنم ..

....دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....


اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ،

               از تمام وجودم می گویم!

باور کنی ، باور نکنی یک کلام!

دوســــــــــــــــــتت دارم..

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 23:28 |
 ایا؟؟؟
 
به من بگو ایا در مذهب تو دوست داشتن گناه است؟

 

ایا مهربانی و عشق را خدایت منع کرده است؟

 

چگونه است که تو بر خلاف من دلی اکنده از سنگ داری و گریه عاشق

 

رنجیده ات را حسن می شماری ؟

 

تند خویی، بی اعتنایی و خونسردی تو همیشه اوقات مرا چنان در هم

 

 میکوبیدی که تا کنون نتوانسته ام انچه درباره تو  می اندیشم را بر زبان

 

بیاورم. نمیدانم در سر لوحه این کاغذ چه بنویسم ،  از کلمه محبوبم

 

 فراری و بیزارم : چون محبوب یک طرفی کمتر وجود دارد عزیزم را برای

 

این انتخاب نمیکنم :چون همگان بر همه کس این کلمه را خطاب میکنند

 

در  پی انم کلمه ای که برازنده تو باشد بیابم.  دوست دارم ان را

 

بیافرینم همانطور که خداوند بزرگ مرا افرید و رنجهای دنیا را چنان بارم

 

 کرد که هرگز از سنگینی ان کمرم راست نشد اری دوست دارم 

 

کلمه ای بوجود اورم که همان یک کلمه معنای این متن طولانی را در

 

قالب کوچک خود جای دهد میل دارم در این کلمه از کشتار بی رحمانه

 

 تو، از جفای تو و بالاخره از نگاه سرد و بی فروغ تو  سخن ها  گفته

 

باشم .

 

من در راه تاریکی، به مسافرتی پرداختم که پایانش را نمیشناسم و

 

هیچ روشنایی در این صحرای پایان ظلمت بار، بجز پرتو دیدگان دلفریب

 

تو وجود ندارد و من باز هم در این حال تو را با تمام وجودم می پرستم و 

 

دوست دارم 

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 12:47 |
 منو تو

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 12:44 |
 میشه

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش

من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 12:39 |
 چند تا حرف ناگفته
۝ اگر بغض خود را در لا به لاي نگاه معصومت پنهان ميكنم از غرورم نيست اگر براي داشتن دستان تو گريه ام را ميدزدم از غرورم نيست اگر براي ادعاي جمله اي عاشق خجالت ميكشم از غرورم نيست اگر غرورم را در پيشگاه حضورت تكه تكه، بر زمين مي سايم باز از غرورم نيست اگر خنجر نگاهم را در غلاف چشمان آرامت به سجده ميبرم براي آن است تا [?]
 
۝ دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشی ميای بازی کنيم؟بعده اينکه بازيمون تموم شد گفتی تو بهترين داداشه دنيایی،وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايی وقتی ازدواج کرد من ساقدوسش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايی و وقتی مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين دادشه دنيايی چند وقت بعدی وقتی دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيایی
 


۝ پيرترين آدم دنيا: علي دايي - جوان ترين آدم دنيا: بنيامين - با استعداد ترين بازيگر سينماي دنيا: محمدرضا گلزار - بد بخت ترين آدم دنيا: دوست پسر - باحال ترين آدم دنيا: من - ضايع ترين آدم دنيا: شک نکن که خودتي!!!

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 12:38 |
 فدات شم
فدات شم


بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم                 وتازه داشته باشد بيا گناه کنيم 

نگاه و بوسه ولبخند اگر گناه بود             بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم


دلم ميخواد اونقدر کوچيک بشم قد يك پرنده،اونوقت پر بزنم بيام پيش تو!... دلم ميخواد اونقدر بزرگ بشم قد يك نهنگ، اونوقت تو رو بخورم تا هميشه پهلوم باشی!


اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نمیکنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرم


دریا خودش را با موج تعریف می کند جنگل خودش را با درخت آسمان خودش را با ستاره ها و من خودم را با تو تعریف می کنم



اگه تو حیاطی نشسته بودی،دیدی یه قاصدک خوشگل داره میاد طرف لبت،فوتش نکن چون من اونو برات فرستادم


تو بارانی من باران پرستم
تودریایی من امواج تو هستم
اگرروزی بپرسی باز گویم:
تو من هستی و من نقش تو هستم


عاقبت از عشق تو اهل کليسا ميشوم                ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم
آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح            يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم


قلب من به اندازه ي دست مشت کرده ام است….من در عجبم که تو با اين همه عظمتت چگونه در آن جاي گرفتي؟…چنان جاي گرفتني که تا ابد خيال رفتن نداري


ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تا

اخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد ه هرچي ستاره تو اسمونه


با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود
با تمام این حرفها دوستت دارم هنوز


میدونی این چیه؟!

(         ) (        ) (      ) (    ) (  ) ( ) 

این دل منه که روز به روز برات تنگ تر میشه......


خيلي دوستت دارم.تو بهترين اميدهارو در قلبم اينستال کردي.عکستو در بک گراند قلبم قرار دادي.تو روي قلبم با ملايمت کليک کردي.عشق را در زندگي من ريست کردی و تمام غمهام رو شيفت ديليت کردي.من هر جا باشم قلبم به تو کانکته.عشق تو قلب و مغز منو هک کرده.اسم تو در جاي جاي وجودم ادد شده یه جوری که قابل ایگنور نیست


بچه که بودم فقط تا 10 بلد بودم بشمارم .دنیا 10تا بیشتر نبود.از بابا 10تا بستنی می خواستم.مامان رو 10 تا بیشتر دوست نداشتم.ولی حالا نمی دونم که ته دنیا کجاست .اخر دوست داشتن چقدره.فقط اینو می دونم که به اندازه ی 10 تای بچگیم دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 12:35 |
 

 

           خیال کردم                  

 

خیال کردم یه عمر با  من میمونه                            گمون کردم  واسم  یه  همزبونه

میدونست از پیشم این روزا میره                            اما ساکت بود تا عشقش   ندونه

نگفت  میخواد   منو    تنها   بذاره                            بره  و    روی   قلبم   پا       بذاره

نخواست با رفتن خودش   از دنیا                            منو  با  غم و غصم   جا       بذاره

حالا فکر میکنه        از یادم رفته                            نمیدونه همش        دلم     گرفته

شبها وقتی مادر    تو خوابه نازه                             چشم خون آلودم رو    غم گرفته

شبها تنها میشینم    سر خاکش                             زل میزنم فقط        به قبر پاکش

برای دیدن        اون روی ماهش                             میرم تا که بشینم    سر راهش

.......................................................................................................................................

جملات عشقولا نه

هی اس ام اس برو پیش اونی که بهش فکر می کنم،اگه کار داشت مزاحمش نشو،اگه خواب بود آروم ببوسش و برگرد،اگه تو رو خوند بهش بگو دوستش دارم

................................................

خیلی بیکاری ببینم تو درس نداری؟

کاروزندگی نداری؟

خواب وخوراک نداری که 24 ساعته توی قلب منی؟

................................................

 دوست ندارم شمع باشم دخترا فوتم کنن . دوست دارم سیگار باشم رفقا دودم کنن

.................................................

اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلب خودته

.................................................

گفتی تا آخر دنیا باهاتم حالا میفهمم که چرا همش میگفتی دنیا دو روزه

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 13:13 |
 تقدیم
تقدیم به تو
 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي

دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

 
|+| نوشته شده توسط علی مظفری در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 12:52 |
 رسمه زمونه اینه.....
هرگز نگو چرا دیگه دوستم نداری چون همه ی ادما حتی" اونی که فکرشو نمیکنی هم با گذشت زمان تغییر می کنن پس هر موقع دلت از بی وفایی گرفت,بدون ادما زاتن بی وفا نیستن بلکه این چرخش زمونس که اونا رو از تو دور یا به تو نزدیک میکنه!
|+| نوشته شده توسط علی مظفری در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 12:49 |
 
Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
Image hosted by TinyPic.com
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،

جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
Image hosted by TinyPic.com
ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
Image hosted by TinyPic.com
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
|+| نوشته شده توسط علی مظفری در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 12:42 |
 رفتم

...
به همانجا که صدای نفس های عشق nansi losssssssssssssssssss
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر

چقدر زمزمه کردم دیشب
لحظه های عاشقانه دیروز را
و ترانه های فردا را که
جمعه وقت رفتنه ...

راستی
اسمت را صدا زدم
به وسعت نگاهی که به سویت روانه کرده بودم
از پشت ابرهای سراسر پر از خیال

یادت هست ؟
شعرهای قدیم را
که بی ریا می سرودم برایت
از ابر و خیال وخوابی که آرام رفته بودی ؟

...
...
...

باز خواهمت گفت
ترانه های شبانگاهی انتظار را
انتظار
انتظار
انتظار...

" احساس می کنم
که در این مه گرفته شب
در پشت ابرهای سراسر پر از خیال
آرام خفته ای

ای مهربان من
آفتاب را بگو
که چشم مرا
به فراسوی دیوار مه
به آنجا که آنجایی
روشن کند
تا در خیال ... "

...

شاید فرصتی نباشد دیگر
برای زیارت چمن
تو
اگر خواستی
بو بکش
چمن سرد یادگار روزهای خنده و نفس را
به نیت نفسی که
چندی بیش نمی پاید
میهمانی دلگیرغربت آباد را


بازخواهمت یافت
و خواهی دید مرا باز
به قامت پروانه

می دانم

وباز
من می مانم و
ترانه ای نو
برای
چشمانت

کی طلوع می کنی
ای آخرین غروب ؟

تویه این دنیا فقد تو رو دوست دارم اسمونه من.......
|+| نوشته شده توسط علی مظفری در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 12:16 |
 کدام فصل
تو فصل بهاری ... نه !

بهار ... مرگ زمستان !

تابستانی ... نه

مرگ برف

تو خزانی .... نه !

مرگ برگ ...

زمستانی ... نه

مرگ شقایق ...

تو کدام فصلی که تمام فصول را در تو ... و در هیچ فصلی تو را ندیده ام !

 فصل تو ...فصل شقایق شکفته در یخ بود ... فصل باران بود و رقص برگ ...

              فصل لرزیدن در تو زیر آفتاب سوزان تابستان

فصل تو ... فصل رقص رازقی در گرمای باریدن برف بود

    فصل باریدن اشک بر لبخند های من!

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 19:42 |
 آتشین

بین من و تو فاصله یعنی عشق

حتی فراق و حوصله یعنی عشق

نقد دلم به نسیه ی دیدارت

زیبای من ! معامله یعنی عشق

ناکام مانده جبر زمان ، حتی

در حل این معادله ، یعنی عشق

بار دگر مرا متولد کرد

قابلترین قابله یعنی عشق

شوری فتاده در همه ذرات

آغاز فصل چلچله یعنی عشق

یک نیمه شب به پای دلم بنشین

راز و نیاز و نافله یعنی عشق

من این غزل به وزن تو می گویم

با قیمتی ترین صله یعنی عشق

باید تلافی شب هجران کرد

روز وصال هم گله یعنی عشق

باید رسید ، مسلک ما این است

صحرا و خار و آبله یعنی عشق

تنها هدف ، خرابی دلها بود

طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !

 

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 21:17 |
 

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 21:10 |
 بی وفا
 

عاشــقت بودم و ديــــوانه حسابم کردي

آشنــــــا بودم و بيــــگانه خطابم کردي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم، که غم دل برود تا تو بيـايي

(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•
(

يادمان باشد اگر خاطرمان درعشق شكست طلب عشق زهر بى سرو پاى نكنيم

گريه هاى من بى صداست عشق من بى انتهاست رد پاى اشكهايم را بگیر تا بدانى خانه عاشق كجاست

به غم کسى اسيرم که ز من خبر ندارد....

عجب از محبت من که در او اثر ندارد....

غلط است هر که گويد:دل به دل راه دارد....

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد....

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 21:7 |
 


کاش یه کلمه ی دیگه به جای دوست دارم بود

که می تونست همه احساس قلبم رو بگه

و با بقیه ی دوست دارم ها فرق بکنه

 آخه تو هم با بقیه فرق داری 

 ولی بهت قول میدم یه روز اون کلمه رو هم کشف

میکنم حالا ببین کی گفتم

فعلا هنوز تا زمانی که اون کلمه رو پیدا کنم باید با همین دوست دارم اداره کنیم.

دیگه چه میشه کرد ولی تو فرق زیادی رو توش ببین چون من از ته ته ته قلبم دوست دارم .

نمی دونم  ته قلبم تا کجا ادامه داره شاید تهش برسه به قلب تو

اگه شما کلمه ی قشنگی بهتر از دوست دارم سراغ دارین بهم بگین تا اونو به عشقم بگم

 

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 21:3 |
 تقدیم به تو نازنینم
 
عشق در ۱۰ جمله

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست


عشق یعنی.....
عشق یعنی چی:عشق یعنی همیشه فکرش باشی..عشق یعنی راهی بی انتها ... عشق یعنی بی راهه بی نشونه.. عشق یعنی مرگ در زندگی...عشق یعنی پایان وقت  و شروع زندگی..عشق یعنی موقع قرار یک عمر منتظر میمونی اما میبینی فقط یک دقیقه گذشته....عشق یعنی گریه برای دلت....و عشق ..عشق..عشق..یعنی بزرگترین زندگی... گریه کنیو خدارو شکر کنی که عاشقی...میدونیی خوبی قدم زدن زیر بارون چیه؟این که هیچکس اشکاتو نمیبینه
دوست دارم

                   حتی اگر قرار باشد

                            

 شبی بی چراغ، در حسرت يافتنت

  

تمام پس كوچه ها را بگردم

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:58 |
 
 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش



|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:45 |
 تا آخرین نفس

کی بود کی رو بخاک استان ارم تورا

نقش دل با تحفه جان ارمغان ارم تورا

اگر درخواب می دیدم غم روز جدای را

بدل هر گزنمی کردم خیال اشنای را



هوای جا غوری افسا نه رنگ است

صدای ابشا رانش قشنگ است

وقتی به خا نه من امدی ای مهربا ن با خود چراغ بیا ور که ازان دریچه به از دحام کو چه ای خو

شبختی بنگرم.

تقدیم به یگا نه بهار زنده گی ام ک........من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                       عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

 

اگه عاشق شدن يارب گناه است           دل عاشق شكستن صد گناه است


دلا با كسي آشنا يي مكن

گر مي كني بي وفايي مكن

با هر كس لاف محبت زدي

از او تا قيامت جدايي مكن

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:42 |
 می توان...

 

 

 

می توان در کوچه باغ ارزو

 

           طعم گلهای محبت را چشید

 

                    می توان همچون نسیم روی اب

 

             در صدف تار مودت را تنید

 

می توان با زورق  امید وعشق

 

              تا رهایی رفت و غم ها را ندید

 

   می توان همچون پرنده تا افق ها پر کشید

 

              می توان با بال پروانه هم

 

  نقش قلب مهربانی را کشید

 

               می توان با دوستی و عاطفه

 

                                  ناز صد گل را خرید

 

               می توان همراه مرغان سحر

 

   ضجه غم های مادر را شنید

 

                 می توان با نم نم باران شب

 

                                تا کران پاک دریاها دوید

 

                 می توان از سایه های شب گذشت

 

غربت و تنهایی گل را ندید

 

                  می توان همراه بال شاپرک تا خدا رفت

 

                                 و به فرداها رسید.

 

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 13:31 |
 

گاهي وقتها از خودم مي پرسم...

 کي ام و چي ام ...

قطره آبم که مي خوام دريا بشم ...

کويرم که مي خوام جنگل بشم ...

پروانه ام که به دنبال شمع مي گردم ...

بادم که مي خوام طوفان بشم ...

نه من اين نيستم ...

من واژه اي هستم به نام دوست.

مرا با قلم وفا نوشتن.

از جوهري به نام صفا چکيده ام.

در کتابي با عنوان صميميت گنجونده ام.

در کنار سطرهاي عشق زيسته ام.

در صفحه دل مانده ام.

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 13:29 |
 سکوت

سکوت
از خود دور افتاده ام دور دور ، و از تو،
ای من مرا دریاب و ای تو تنهایم مگذار
مگذار سکوت تنها شاهد و میله ی سرد سلول انفرادیم باشد
و رقص ناباورانه ام در خفقانی تاریک ،  در حجمی زندان وار با خود میگریم ،
 بی صدا،با اشک،با لرزش،...
تنها صدای سکوت است همراه هق هقه بی کسیم و دریای روان پنجره ی نیمه باز رخساره ام،
غربتشان سوزنده و نادیدنیست
می درخشند،
همچو تنهای ماه در تاریکی آسمان سکوت
در تیرگی این وسعت بی نهایت.
در کنج این سکوت با زانوانی در آغوش به انتظارصدایی و به نجوایی قانع ام
به آهنگی غیر از جیغ سکوت
که سرم از نعراش و قلبم از تیرگی جان فرسایش به درد آمده،
به دنبال دنیایی خیالی و در آرزوی فصل آشنایی می سوزم
فصلی زیبا ، آرام ، دور و سبز، فصلی پر از لاله....

نوری مرا به خود می خواند ، از خود می پرسم، چیست ؟!...
نور نیست!...
به صدا می ماند، ملتمسانه می پرسم ...؟  چیستی؟ کیستی؟ به نجاتم آمده ای؟
غریبه، مرا با خود ببر، تنهایم مگذار، خسته ام ، بی جان ، سرد،....
صدا آشناست،
باز می پرسم، مرا میشناسی؟
جوابم می دهد،  آری می شناسم ، این منم
 همدم شبهای تنهاییت
         سکوت.          

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 13:28 |
 
         حال زار و پریشانم را به چه توصیف کنم ؟

دل بی تاب و غمزده ام را به چه چیز تشبیه کنم ؟

بدن خسته و بی جانم را به کدامین شانه تکیه دهم ؟

به در کدامین خانه بروم ؟

جز خانه ی تو

دل بی تاب و پریشانم را با چه چیز آرام کنم ؟

جز با وجود تو

پریشان حالیم را ، دل بی تاب و وجود یخ زده ام را برای که توصیف کنم ؟

جز خودت که از حال و روزم خبر داری

جز خودت که میدانی در دلم چه می گذرد

به کدامین دیار سفر کنم ؟

جز دیار خودت ...

خدایا

دلم می خواهد با همه وجودم فریاد را از سینه بر آورم اما افسوس که دیگر نایی هم برای فریاد های مانده در سینه ام نمانده است ...

سجاده ام را پهن می کنم و به سوی تو می آیم باشد که با یاد و حضور تو دلم آرام گیرد که یادت آرامبخش دلهاست ...

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 13:22 |
 
سکوت...!

سکوت همیشه یار صمیمی و بی ریای من بوده

مدتهاست که در پی سکوتی غم بار اسیرم

و هراز گاهی که میخواهم

از ناگفته هایم سخن بگویم بغض اتشینی سکوت را

میهمان کلامم میکند

سکوت ردپایی است از ناگفته ها...

ناگفته هایی که مدتهاست زبان گفتنشان را نمیدانم

ناگفته هایی که چون دردی غیر قابل التیام هر زمان

نیشتری بر قلب خسته

و دردمند میزنند..

انسانها چقدر متفاوتند و چقدر به هم شبیه

دردهای مشابه برخوردهای متفاوت

در پی هر صورتی سیرتی نهفته است و دلی

گاهی به وضوح میشود در لابلای شادی ظاهری ادمها

رنگ پر زنگ غصه را دید

و گاهی هم میشود با شادی ناب انها شاد شد

خندید..و غصه ها را بدرود گفت

و چه زیباست وقتی با لبخندهایمان

شادی را به چشمان یکدیگر هدیه کنیم

و میشود غصه ها را برای خودمان نگاه داریم

هرچند که خاطرات دفتر زندگیمان همیشه

 افکارمان را بدرقه میکند و گاهی میازارد

اما میشود به جای اشک  امید را به چشم و دلمان هدیه کنیم

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 13:21 |
  "بي رنگي"

 

با دلی در عطش فهمیدن، گرداگرد جهان می گردم

می روم تا به جهانی بی رنگ

خالی از رنگ و تلألؤ
می روم:
می روم خوب ببینم این سراب دل صحراها که می گویند چیست؟!

می روم باد را، آنگونه که شایسته ی وزیدن است بشناسم،

می روم...، می روم زین حصار دلگیر جهان بیرون بیرون

من رسیدم:

من رسیدم به سرزمین سریر

یا که شاید به باغ فراخ ماجراجویی عشق

من رسیدم:
به بوی خیس تپیدن؛

به مشت خشک تلاطم؛

به عمق نرم رهایی؛

به وزن صوت دریدن.

من رسیدم...

من رسیدم:

به دور نمای ذکاوت؛

من رسیدم به شاخسار تنگ علامت؛

و رسیدم به لوح پاک فراغت.

عاقبت من به خود رسیدم

با خودم می گفتم:

می شود پروانه شد، می شود پروانه شد تا پر کشید،

دور تا دور شمع عشق چرخید.

می شود کاشانه ای شد مرغ دل لانه ی خود برگزیند.

می شود چون قطره ای زیبا و نرم بر دل سخت قساوت بس چکید،

 عاقبت آن را شکافت.

می شود وزن عروضی یا که آهنگ و ردیف شاعری شد؛ تا که گوید یا

 سراید شعر را بس او لطیف.

می شود پروانه ای شد، می شود...
رنگ در عالم خود سازی و زهد و ملکوت بس عجیب است:

رنگ یعنی: ابتکار هست و نیست،

رنگ یعنی: طاقت وزن غبار،

رنگ یعنی: ارجح است اکنون فرار،

رنگ یعنی: پرتوی ذوق و هنر،

رنگ یعنی: جان و اکسیر اثر،

رنگ یعنی: خامی سوزندگی،

رنگ یعنی: منشأ بالندگی،

و اما رنگ من:

رنگ من چیزی جز این هاست!

رنگ من نه انعکاس است و نه جذب و برد نور.

رنگ من تنهایی مطلق به اوج ازدحام است!

رنگ من نه سرخ و سبز و نیلی و نه آبی است.

رنگ من از فرط پررنگی ز رنگارنگی جان خالی است.

رنگ من لبریز از بی رنگی است!

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 10:39 |
 بنام خدايي كه عشق و دوستي رو در نهاد ما قرار داد.

 

 

 

 

 

............

 

مهربانم......

 

خوندن نوشته هایت برایم همیشه یک هیجان خاصی داشته و داره و میدونم حتی اگه

 

دیگه جایی ننویسی که من ببینم .....خاطرات نوشته هایت آرامبخش قلبم خواهد بود...

 

مهربانم ......

 

نمیدانی خواندن نوشته هایی که از مزاحمت نوشته ایی چه خنجری به قلبم میزنه....

 

میدانی همیشه مراحم بوده ایی و هستی و خواهی بود.....

 

مهربانم.....

 

قلب من اگر توفیق داشته باشد جایگاه مهرت خواهد بود......بهار و پاییز تنها بازی های

 

طبیعت هستند برای ایجاد تنوع........دل تنها جایگاهیست که هیچوقت داشته هایش کهنه

 

نمیشود........

 

مهربانم.....

 

از رفتن نگو چون به پایانم میرساند........شاید جایی از این دنیای کوچیک بازهم نگاه

 

آشنایت را ببینم........تو تنها ترین گلسرخی هستی که هیچگاه پژمرده نخواهد شد.....

 

مهربانم.....

 

مهربانیت را کم نکن .....حتی اگه تمام دنیا نا مهربان بودند.....بدرقه راهت دعای یک

 

دل تنهاست ......میخواهم در تنها ترین لحظاتت بدانی که بتو فکر میکنم و همیشه نگرانت

 

هستم.....معنای ناب دوستی فراموشت نمی کنم.....

 

مهربانم.....

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 10:36 |
 دلتنگ قلب غمگینم هستم...
 
 

به لحظه های سرد صبر ...به آه های آتشین آه نگاه میکنم!

به جستجوی عشق به فکر شادی دلم!

دلم؟ کدام دل؟ کجاست دل ؟

به روزهای رفته فکر میکنم!

به دستهای ساده فکر میکنم!

به چشمهای خسته فکر میکنم!

مگر ز او چه دیده ای؟ مگر که او را دیده ای؟

دیده ام...دو دست مهربان برای نوشتن و دو چشم منتظر به صفحه ی ...

به مادرم که مثل یک گل است...

دلش پر از امید و آرزوست...همیشه خنده می کند...

............

..................

خودِ تو گفته بودی ام:

تو را به آشناییت قسم!

همان دقایقی که ابر به چشمهای تو نشانه رفته بود...

و یک طلیعه ی عجیب به قلب من نهفته بود...

" دلم همان دل تو است ...من از تو آشناترم به این دقایق غریب،به این طلیعه ی عجیب ،به ...

لحظه ای که چشم من به چشم تو سخن نگفته پر کشید!!!!! ولی............."

دریغ!

نگفتی آخرش چه شد؟

اگر چه رفته ای ولی بدان: همیشه من سکوت کرده ام...همیشه سرنوشت من تکرر همین

دقایق است...حدیث ساده ی دلم دریغ روز های رفته است!

عقیق من!عقیق من!

بدان !بدان نگاه تو مرا به دشتهای مخمل سپید...

به عشق جاودانه می برد...

چه عاشقانه میبرد!

ولی!

سراب هم دگر دو دست ساکت مرا به دستهای گرم تو نمی برد...

سکوت می رسد ز راه ...دلم جوانه می زند

ولی چرا خموشی و سکون؟

هوای ابری دلم پی بهانه می رود...

چه بی ترانه می رود!!

به کجا چنین شتابان؟

دلم ؟ دلم ؟ دلم کجاست؟

دلم هوای خویش کرده است...

یکی کمک کند مرا...

کجاست دلم؟ دل همیشه مضطرب؟ دل همیشه منقلب؟

چه بی بهانه می رود؟

گریه کجاست؟ دل ابریم هوای باران کرده...

کاش می باریدم!

اشک دوای دردم...

درد بی درمانیست عشق..میدانم...ولی اشک مسکنی است موقت

اشک هم از من گریزان است

دیوانگان را چه به عاشقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی نیست مرا کمک کند؟؟

من قلب غمگینم را دوستش داشتم...

من دوست داشتنی هایم را می بخشم...

قلب غمگینم را بخشیدم...ولی نمیدانم ؟نمیدانم چرا دلتنگ قلب غمگینم هستم...

ابریم ابری!

کاش می باریدم!کاش می باریدم

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 10:34 |
 اما بگو کجاست؟؟؟
 

زنداني ديار شب جاودانيم
یک روز از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي پر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
 گنجشك ها به شانه من  نغمه سر دهند
سر سبز و استوار گل افشان و سربلند 

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وانشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذشتند از اين ديار
آن برگهاي رنگين پژمرد در غبار
وين شط خشك غمگين افسرد بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه هیچ باد
 آزاد و شاد پاي به هر جا توان نهاد
گنجشك پر شكسته باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم ؟؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سردهم
من بي قرار و تشنه پروازم
تا خود كجا رسم به هم آوازم
اما بگو كجاست ؟؟؟؟
آنجا كه زير بال تو در عالم وجود
يك دم به كام دل
بالي توان گشود
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود

خدا کنه هیچوقت اینطوری بی تاب کسی نشی

|+| نوشته شده توسط علی مظفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 10:30 |
 
دوستت مي دارم  
 
زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتن ات ،
              
           
   دوستت مي دارم

 
زيرا كه جز اين نتوانم ،
 
                
  دوستت مي دارم
 
به حكم تقدير آسماني ،
 
      
               دوستت مي دارم
 
در مداري جادويي .
 
                  
      دوستت مي دارم
 
چون سرخگلي كه بوته اش را
 
                          
دوستت مي دارم
 
چون خورشيد كه پرتوش را .
 
                         
    دوستت مي دارم
 

 زيرا كه تويي نسيم حياتم
                                 
دوستت مي دارم
 

زيرا كه هستي ام در گرو دوست داشتن توست ای عزیز تر از جانم
|+| نوشته شده توسط علی مظفری در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 10:20 |

JavaScript Codes
JavaScript Codes کدهای جاوا اسکریپت

JavaScript Codes

Top Java Script in کدهای جاوا اسکریپت

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

کدهای خفن جاوا اسکریپت

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر